وصیت عبید زاکانی

این وصیت جداگانه باعث شد که از آن پس ، پسرها رسیدگى و محبت سرشارى به پدر
 
مى کردند، و بخصوص دور از چشم یکدیگر این کار را مى نمودند تا دیگران پى به
 
((راز)) نبرند، به این ترتیب ، عبید آخر عمرش را با خوشى زندگى گذراند تا از دنیا رفت.
 
پسران هر کدام در پى فرصتى بودند تا به آن گنج دست یابند، کنجکاوى آنها در مخفى
 
نگهداشتن گنج ، باعث شد که هر چهار پسر به اصل جریان پى بردند و فهمیدند که به  
 
هر چهار نفر این وصیت شده ، با هم تصمیم گرفتند در ساعت تعیین شده سراغ آن
 
خمره پر پول بروند. با شادى و هزار حسرت به آن محل رفته و آنجا را کندند تا سر و
 
کله خمره پیدا شد، همه در شوق و ذوق غرق بودند، و هر چه به وصل آن پول نزدیک
 
مى شدند آتش عشقشان شعله ورتر مى گردید.
 
وقتى کاملا دور خمره را خالى کردند و سر خمره را باز نمودند، ناگهان دیدند، درون
 
خمره خالى است ، تنها برگ کاغذى یافتند که روى آن شعر نوشته بود:
 
خداى داند و من دانم و تو هم دانى

که یک فلوس ندارد عبید زاکانى


/ 0 نظر / 207 بازدید