همه چیز از همه جا


خراب آباد











خری با صاحب خود گفت در راه ***** که ای بی رحمِ بی انصافِ بد خواه

مرا تا چند زیر بار داری ***** مرا تا چند با جان کار داری

خدا مرگت دهد تا شاد گردم ***** ز بند محنتت آزاد گردم

جوابش داد : « کای حیوان در بند ***** چرا از مرگ من هستی تو خرسند

علاجی کن که دیگر خر نباشی ***** کشیدن بار را در خور نباشی

وگرنه ، تا تو خر هستی ، به ناچار ***** چه من ، چه دیگری ، از تو کشد کار


+ نوشته شده در  ۱۳۸٧/٢/٧ ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ  توسط مهدی  نظرات ()


هر کجا هستم ، باشم به درک !

من که باید بروم !

پنجره ،

فکر ،

هوا ،

عشق ،

زمین ،

مال خودت !

من نمی دانم نان خشکی چه کم از مجری سیما دارد !
 
**************************
جهت مطالعه کامل به ادامه مطلب بروید 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  ۱۳۸٧/٢/٧ ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ  توسط مهدی  نظرات ()


اینم یه مطلب جالب . فکر کنم دوستان اهل مطالعه بیشتر خوششون بیاد.
 
برای مطالعه کامل به ادامه مطلب مراجعه کنید .
 
******************* 
تحلیل :

*احمدی نژاد: خیابان و فناوری رد شدن از خیابان که کشورمان از آن برخوردار است
 
حاصل رشد علمی جوانان ایران و حق ملت ایران است . ما به رد شدن از خیابان ادامه
 
خواهیم داد .موج معنویت و بیداری در دنیای اسلام، به امید خدا به زودی این مرغ را
 
از دامان دنیای اسلام پاک خواهد کرد

* فردوسی پور : چه میـــــــــکــنه این مرغه

* ارسطو : طبیعت مرغ اینست که از خیابان رد شود

* مارکس : مرغ باید از خیابان رد میشد . این از نظر تاریخی اجتناب ناپذیر بود

*خاتمی: چون میخواست با مرغهای آن طرف خیابان گفتگوی تمدنها بکند

* نیچه : چرا که نه؟

* فروید: اصولاً مشغول شدن ذهن شما با این سؤال نشان میدهد که به نوعی عدم
 
اطمینان جنسی دچار هستید . آیا در بچگی شصت خود را میمکیدید؟

* داروین: طبیعت با گذشت زمان مرغ را برای این توانمندی رد شدن از خیابان انتخاب
 
کرده است



 

ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  ۱۳۸٧/٢/۳ ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ  توسط مهدی  نظرات ()


توی سنترال پارک نیویورک یه سگ به یه دختر بچه حمله میکنه,یه آقایی صحنه را  
 
می بینه و به کمک دخترک می آید و سگ را می کشه.پلیس که شاهد ماجرا بود
 
سریع می ره طرف مرده و از اون تشکر می کنه , بعد از طرف عکس میگیرند و اعلام
 
می کنند که فردا توی روز نامه تیتر میزنند که
 
" یه نیویورکی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد."
 
مرده میگه : من که نیویورکی نیستم. قرار میشه تیتر کنند یه آمریکایی شجاع اینکار را
 
انجام داد . ولی مرده میگه من ایرانی هستم.

فردا روزنامه های صبح آمریکا تیتر میزنند:

«یک بنیاد گرای اسلامی طی حمله وحشیانه ای سگی را کشت.مسئله تحت بررسی
 
می باشد.»

+ نوشته شده در  ۱۳۸٧/٢/٢ ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ  توسط مهدی  نظرات ()


توی یکی از خیابا نهای واشنگتن ترافیک زیادی بود.

مسافری از یک راننده می پرسه:آقا چه خبر شده ؟

راننده: بوش را گروگان گرفتند , گفتند یا 1میلیون دلار بدید یا اینو آتش می زنیم!

مسافر:حالا چیزی هم جمع کردید؟

راننده: آره تا حالا 50 لیتری جمع شده!


+ نوشته شده در  ۱۳۸٧/۱/۳۱ ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ  توسط مهدی  نظرات ()


 

یک روز خبر نگاری از انیشتن پرسید : در جنگ سوم جهانی چه اسلحه ای بکار خواهد

رفت ؟ اینشتن جواب داد : جنگ سوم را دقیقا نمی دانم , ولی با قاطعیت می توانم

 بگویم  که در جنگ چهارم جهانی مردم با سنگ و چماق با هم جنگ خوا هند کرد .

 
 
+ نوشته شده در  ۱۳۸٧/۱/٢۸ ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ  توسط مهدی  نظرات ()


یک بار بوش با اولمرت درد و دل می کنه که خسته شدم از بس که تو روزنامه ها مسخرم کردند و
 
بهم میگند احمق . اولمرت دلداریش می ده  و می گه من امروز نشونت می دم که  از  تو احمق تر
 
هم هست ! بعد بوش را می بره  و یه  تاکسی در بست می کنه  و  به راننده تاکسی می گه : برو
 
به  این آدرس می خوام ببینم که خودم خونه هستم یا نه ! راننده هم بدون هیچ حرفی راه می افته . 

بعد رسیدن اولمرت به بوش می گه دیدی از تو احمق تر هم هست؟

بوش جواب می ده :  آره , خوب می تونستی زنگ بزنی!

+ نوشته شده در  ۱۳۸٧/۱/٢۸ ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ  توسط مهدی  نظرات ()


زمانی فتحعلی شاه شعر می گفت و خاقان تخلص می کرد. روزی قطعه ای از اشعار خود را بر ملک الشعرا صبا می خواند و نظر او را می پرسد. وی بدون تامل میگوید: شعری خالی از معنی و پوچ است.خاقان چنان از این حرف عصبان  می شود که دستور می دهد وی را به اصطبل برده و بر سر آخور ببندند.باز مدتی بعد فتحعلی شاه شعری دیگر برای ملک الشعرا می خواند و نظر او را می خواهد,در این هنگام ملک الشعرا به طرف در خروجی حرکت می کند.فتحعلی شاه با تعجب می پرسد کجا؟ ملک الشعرا هم می گوید: قربان به اصطبل بر سر آخور!دیگر فتحعلی شاه به ملک شعرا شعر عرضه نکرد!
+ نوشته شده در  ۱۳۸٧/۱/٢٦ ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ  توسط مهدی  نظرات ()


 

در دوران جنگ سرد در برلین شرقی طبق مقررات افراد مجبور بودند

همیشه اطلاعات لازمه مربوط به خود را در اختیار دولت قرار دهند. افراد

خوانواده ها عادت کرده بودند که وقت خروج از خانه بنویسند در مدت غیبت

از خانه کجا هستند و بر روی در بچسبانند. در روی یک ورقه چنین نوشته

شده بود:

"اول شب در باشگاه حزب کمونیست هستم و زودتر از ساعت 12 بر نمی گردم. زنده باد حزب. بابا"

" اول شب در باشگاه حزب کمونیست هستم و زودتر از ساعت 12 بر نمی گردم. زنده باد حزب.مامان"

" باید در جلسات قرائت اساس نامه حزبی حضور داشته باشم . دیر برمی گردم. زنده باد حزب.گرتا"

" تا ساعت 11 در فوتبال شبانه سندیکا هستم. شرکت اجباری است. زنده باد حزب.یوهان"

و در اخر نامه:

" هر چه را در آپارتمان شما بود, بردم. زنده باد حزب. دزد"
+ نوشته شده در  ۱۳۸٧/۱/٢۱ ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ  توسط مهدی  نظرات ()


بعد از جنگ روس ,به جهت مصلحت دولتی ,بعضی از روسا را که در خدمتگزاری کوتاهی کرده بودند بخشیده و بعضی از انها به حکومت ومناصب از طرف نایب السلطنه رسیدند,و بعضی که نهایت خدمت را انجام داده بودند از کار برکنار یا فقط تشویق کمی شدند. روزی نایب السلطنه از علی مردان خان تبریزی که از خدمتگزاران صادق بود احوال پرسی می کند . علی مردان خان می گوید: فدایت شوم , حالتی بین الحالتین دارم , نه چندان خیانت کرده ام که به مناصب ارجمند سر افرازی یابم و نه چندان خدمت کرده ام که از گرسنگی شرمنده اهل وعیال شوم!

+ نوشته شده در  ۱۳۸٧/۱/٢۱ ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ  توسط مهدی  نظرات ()