همه چیز از همه جا


خراب آباد











 

مرحوم تختی به قدری در رفتار و کردار بی نیاز بود که برای بعضی ها باور کردنی
 
نیست . حجب و حیایش بی نظیر بود . یادم می آید روزی یکی از دوستانش پیشنهاد
 
کرد : من یک چلو کبابی لوکس تاسیس میکنم و اسمش را تختی می گذارم .


تو هم روزی یکی دو ساعت حوالی ظهر به آنجا سری بزن و برو .
 

 50 درصد سهم آن را هم به تو منتقل می کنم.


به هنگام طرح این پیشنهاد , رنگ و روی تختی سرخ شد .


دست هایش را از ناراحتی به هم مالید و بعد گفت :برو که قدت را نبینم!


و این حداکثر ناسزایی بود که تختی در عصبانیت شدید ذکر می کرد.


خاطره از فیروز مجللی
+ نوشته شده در  ۱۳۸٧/۱/٢۸ ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ  توسط مهدی  نظرات ()