همه چیز از همه جا


خراب آباد











عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه اول

که اول ظلم را می دیدم

جهان را با همه زیبایی و زشتی

بروی یکدگر ویرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که در همسایه صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش ونوش می دیدم

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم

بر لب پیمانه می کردم
 
**************************
در صورت تمایل به ادامه مطلب مراجعه کنید 

ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  ۱۳۸٧/٢/٧ ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ  توسط مهدی  نظرات ()


خری با صاحب خود گفت در راه ***** که ای بی رحمِ بی انصافِ بد خواه

مرا تا چند زیر بار داری ***** مرا تا چند با جان کار داری

خدا مرگت دهد تا شاد گردم ***** ز بند محنتت آزاد گردم

جوابش داد : « کای حیوان در بند ***** چرا از مرگ من هستی تو خرسند

علاجی کن که دیگر خر نباشی ***** کشیدن بار را در خور نباشی

وگرنه ، تا تو خر هستی ، به ناچار ***** چه من ، چه دیگری ، از تو کشد کار


+ نوشته شده در  ۱۳۸٧/٢/٧ ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ  توسط مهدی  نظرات ()


هر کجا هستم ، باشم به درک !

من که باید بروم !

پنجره ،

فکر ،

هوا ،

عشق ،

زمین ،

مال خودت !

من نمی دانم نان خشکی چه کم از مجری سیما دارد !
 
**************************
جهت مطالعه کامل به ادامه مطلب بروید 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  ۱۳۸٧/٢/٧ ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ  توسط مهدی  نظرات ()


زمانی که قزاق های محمد علی شاه میرزا جهانگیر صور اسرافیل را در باغ شاه خفه
 
کردند ، مرحوم دهخدا و تعدادی دیگر از ازادی خواهان را از ایران تبعید می کنند . سپس
 
قرار می شود با خرج مرحوم پیرنیا روزنامه صوراسرافیل را در سویس چاپ کنند . در
 
همان اوقات ، شبی میرزا جهان گیر صوراسرافیل با لباس سفیدی که معمولا می پوشید
 
به خواب دهخدا می آید وبه وی می گوید « چرا نگفتی او جوان افتاد ؟ » و بلافاصله این
 
جمله به خاطر مرحوم دهخدا می آید : « یاد آؤ ز شمع مرده ، یاد آر! »
 
*******************************
برای مطالعه کامل به ادامه مطلب بروید 

ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  ۱۳۸٧/٢/٦ ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ  توسط مهدی  نظرات ()


ایالات مرکزی آمریکا بعداز پیروزی انقلاب آمریکا به یک شهر مرکزی ( یا پایتخت ) احتیاج
 
داشت . انتخاب نتیجه یک توافق و سازش بود زیرا بسیاری از شهرها و مناطق بودند
 
کهمی خواستند افتخار پایتخت شدن را نصیب خود کنند . سرانجام تصمیم گرفته شد
 
شهرجدیدی ساخته شود و کنگره آمریکا در سال 1790 میلادی لایحه ای را تصویب
 
کرد و به موجب آن اجازه انتخاب محل جدید را به مسولان داد . این محل می بایست
 
جایی درنزدیکی رودخانه پوتوماک باشد و حداثر تا 30کیلومتر مربع مساحت داشته
 
باشد . قرارشد این قطعه زمین به احترام کریستف کلمب , ناحیه کلمبیا بنامند . ناحیه
 
کلمبیا درزبان انگلیسی به صورت مخفف آن District of Columbiaاست و به همین
 
جهت معمولا پایتخت آمریکا را « واشنگتن دی سی » می نویسند و می خوانند.
 
*****************************
 
می توانید برای مطالعه کامل به ادامه مطلب بروید

ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  ۱۳۸٧/٢/٥ ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ  توسط مهدی  نظرات ()


روزی مگسی بر صورت منصور خلیفه نشسته بود ؟ وی هرچه مگس را می زد دوباره
 
بازمی گشت و بر چهره او می نشست ، تا اینکه خلیفه به شدت عصبانی و خسته شد .

در همین موقع حضرت صادق(ع) وارد شدند . منصور او را مخاطب ساخته و گفت :
 
ابا عبدالله ، خدا به چه منظور مگس را خلق کرده است؟

امام فرمودند : برای اینکه ستمکاران را خوار کند و از کبر و نخوت آنها بکاهد .


+ نوشته شده در  ۱۳۸٧/٢/٥ ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ  توسط مهدی  نظرات ()


پیروزی غرور آفرین تیم سپاهان را مقابل تیم الاتحاد عربستان به همه ایرانی ها مخصوصا
 
اصفهانی ها و مخصوصا طرفدارهای تیم تبریک می گم .

با اون کارایی که اعضای تیم الاتحاد توی آزادی کردند و بعد هم اون همه دردسر برای
 
بچه های سپاهان برای ورود به عربستان و ایجاد مشکلات و جنگ روانی ، واقعا این برد
 
چسبید و از ته دل خوشحالمون کرد.

به امید قهرمانی طلایی پوشان



+ نوشته شده در  ۱۳۸٧/٢/٥ ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ  توسط مهدی  نظرات ()


دوستان عزیز از ادرس زیر می توانید به جمع معترضان به تحریف نام خلیج فارس بپیوندید. تنها کافی است در 2 فیلد اول نام و پست الکترونیک خود را وارد و در فیلد سوم هم یک جمله دلخواه وارد کنید که اختیاری است.
 
 
+ نوشته شده در  ۱۳۸٧/٢/٥ ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ  توسط مهدی  نظرات ()


شعر من

مثل هر شب اندکی تاخیر کرد

بغض من را در گلویم پیر کرد

در قطار آرزوهای محال،

قبل مرگش ریزعلی را زیر کرد

******************
اعلامیه من

بگذار که در این همه تکرار بپوسد

اعلامیه ام سینه دیوار بپوسد

بگذار نگاهی که به اندازه عشق است

در غربت این برگه « آ چار »بپوسد

*****************
آدم بزرگ

آدم بزرگ بود ، چرا بچگی کند

حق داشت باب میل خودش زندگی کند

بگذار من خیال ببافم و او کمی

احساس بی خیالی و شرمندگی کند

*****************
از کتاب بی باران باران (حامد عباسیان )


+ نوشته شده در  ۱۳۸٧/٢/٥ ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ  توسط مهدی  نظرات ()


دست خط سهراب سپهری
+ نوشته شده در  ۱۳۸٧/٢/٥ ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ  توسط مهدی  نظرات ()